نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
71
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
چون درين آشوبها ، خطهء عراق از حاميان تهى ، و طمعكاران را عرصهء بىهماورد شد ، اسد الدين جوينى ، والى قلعه ، اتابك را از حبس براورد ، و از انجا كه مردم هواخواه وى بودند ، گروهى عراقى و خوارزمى " مانند بهاء الدّين سكر مقطع ساوه ، و جمال الدين عمر يوزدار و امير كيخسرو نور الدين جبرئيل مقطع كاشان ، و پسر نور الدين قرآن خوان ، و آيدمرشامى ، و كتك مقطع سمنان ، و آيدغدى كله ، و طغرل اعسر « 2 » و سيف الدّين كيتارق مقطع كرخ و ديگران ، بر وى گرد امدند ، و اتابك بدان پشتيبانان قويدست گشت ، و چون درين فترت ، ادك خان بر اصفهان استيلا يافته بود ، غياث الدين چنين انديشيد ، كه دل وى را به خود مايل سازد ، و او را در زمرهء همدستان و فرمانبران خويش ارد بدينروى خواهر خود ايسى خاتون را ، به عقد ادك خان دراورد ، و امر زفاف را بتعويق افكند ، تا رايى انديشد ، و وحشت و منافرت وى ، و اتابك يغان طايسى را ، كه هريك بر جانبى از عراق مسلّط گشته ، و وسوسهء ابليس ، آنانرا بر ترك مذهب اتّفاق ، و سلوك طريق خصومت و شقاق ، داشته بود ، بنوعى از ميان بردارد ، بدينگاه اتابك با هفت هزار سوار ، از برگزيدگان اتراك عراقى خوارزمى ، روى باصفهان ، و آهنگ جنگ ادك خان كرد ، و چون ادك خان عزيمت وى بجانب خويش بدانست ، بمراسلت از غياث الدّين مدد خواست ، و غياث الدّين دولت ملك را ، با دو هزار سوار ، به يارى وى بفرستاد ، لكن اتابك پيش از انكه ادك خان را مدد رسد ، بر وى شتافت ، دو گروه در بيرون اصفهان بجنگ پرداختند ، ادك خان را اندك مردمى بيش نبود ، و در پايان پيگار اسير و دستگير گشت ، و اتابك بسبب خويشى وى با سلطان ، و امتياز منزلت وى از اقران ، از سركشتن وى برخاست ، و خود بزم آراسته ، بميگسارى بنشست ، و بدانگاه كه مجلس از عراقيان پرگشته ، و سكر مى ناب ، در وى و اصحاب راه يافته بود ، بفرمود تا ادك خان را حاضر اوردند ، و در بارهء وى حقّ تعظيم و تكريم مرعى داشته ، مقدم وى را با احترام پذيره گشت ، لكن او را فرودست بعضى از عراقيان بنشاند ، بدين سبب ادك خان در خشم رفت ، و بغرور قرابت غياث الدّين ، اتابك را دشنام گفته ، سخنان خصمانه بر زبان راند ، اتابك از سر مستى مثال داد تا وى را خفه كردند ، و آنگاه كه به هوش بازامد ، از كردار خويش پشيمان گشت ، و بحقيقت " وقتى دريغ خورد كه تبر از كمان برفت " و چون دولت ملك كه از كرمان ، باعانت ادك خان شتافته بود ، اين ماجرا بشنيد ، عنان كشيده داشت ، و از جاى خويش قدم فراتر نگذاشت ، بغياث الدّين نامه نگاشت ، و او را از صورت حال و نتيجهء جدال آگاه گردانيد ، اينگاه غياث الدّين برعايت نام و ننگ ، بخونخواهى ادك خان همت گماشت و بدولت ملك پيوست ، و هردو ( 1 ) : كذا فى الاصل
--> ( 2 ) : " اعصر " با آنكه با دست چپ كار كند ولى صحت ضبط متن مسلم نيست .